ملا روزي خواست به مستراح داخل شود. صدا كرد جوابي نشنيد. پس از معطلي زياد متغير داخل شده كسي را نديد. گفت: عجب تو كه اينجا نبودي ميخواستي زود تر بگوئي كه من بي معني معطل نشوم
نمایش پستها با برچسب 33. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب 33. نمایش همه پستها
۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه
حكايت هاي ملانصرالدين:معطلي ملا
ملا روزي خواست به مستراح داخل شود. صدا كرد جوابي نشنيد. پس از معطلي زياد متغير داخل شده كسي را نديد. گفت: عجب تو كه اينجا نبودي ميخواستي زود تر بگوئي كه من بي معني معطل نشوم
لطيفه هاي ملا نصر الدين:مردن ملا
يكروز وقتي ملا در خارج شهر حركت ميكرد ناگهان پايش لغزيد و بر زمين خورد و سرش بر اسر اصابت به تكه سنگي به درد آمد و چشمانش سياهي رفت به طوريكه آسمان را به جاي زمين و زمين را به جاي آسمان ميديد. او همانطور كه به روي زمين افتاده بود پيش خود گفت: خدايا.... حتما من مرده ام و خودم خبر ندارم. ملا
به همان حال باقي ماند ولي هيچ كس نيامد تا جنازه اش را از روي زمين بردارد. با خود فكر كرد. حتما كسي خبر ندارد من مرده ام. پس بهتر است خودم بروم و خبر مرگ خويش را به زنم بگويم. او پس از اين فكر به تندي از روي
زمين برخاست و دوان دوان خودش را به خانه رسانيد و به زنش گفت: زن چه نشسته اي كه ملا شوهر ات در بيرون شهر نزديك آسياب مرده و در روي زمين افتاده و هيچ كس هم نيست كه جسد اش را بردارد. زود به آنجا برو و جسد مرا بردار و به گورستان ببر. او اين را گفت و به سرعت خودش را به محلي كه بر زمين خورده بود رسانيد و همانجا باقي ماند. از طرف ديگر زن ملا كه خبر مرگ شوهرش را شنيده بود گريه كنان و بر سر كوبان از خانه خارج شد و همسايه ها را خبر كرد. آنه علت گريه وي را پرسيدند و زن گفت: من براي ملا كه مرده است گريه ميكنم دلم بر بي كسي او ميسوزد كه خودش ناچار شد بيايد و خبر مرگش را برايم بياورد
حكايت هاي ملانصرالدين:جشن همسايه ملا
مردي به ملا گفت: همسايه ات امشب جشن زناشوئي دارد. ملا گفت: به من چه؟ آن مرد گفت: در خانهََ او گفتگو در بارهَ فرستادن يك سيني شيريني براي شمابود ملا گفت: به شما چه؟
حكايت هاي ملانصرالدين:تدبير ملا
شبي در فصل تابستان كه ملا با زنش روي بام خوابيده بودندش، دزدي ناشي به بام آمد. ملا ورود او را فهميده و دانست كه خيال دارد در صحن خانه دستبردي بزند. تدبيري كرده بدون اينكه بفهماند از آمدن دزد آگاه شده با زنش صحبت كنان گفت: ديشب را نپرسيدي بعد از نصف شب من بدون صدا كردن تو با اينكه درب بام بسته بود چطور به صحن خانه رفتم. زن گفت: راستي فراموش كردم چطور رفتيد؟ ملا گفت: خيلي آسان، اين اسم اعظم را خوانده از بالاي بام مهتاب را به دست گرفته به آساني به صحن حويلي رسيدم. دزد از ياد گرفتن اين موضوع خيلي خرسند شد و خواست به تقليد از ملا از راه مهتاب به صحن خانه وارد شود ولي خواندن اسم اعظم با افتادن او ميان خانه برابر بوده باعث شكستن سر و پايش گرديد. ملا به زنش گفت: برخيز چراغ بياور ببينم كي بود كه به خانه آمد. دزد گفت: شتاب لازم نيست مادام كه تو اسم اعظم ميداني و من هم به اين حماقت هستم با پاي شكسته در خانه تو مهمان بوده و تا چند روز ديگر هم از جاي خود برنمي خيزم
لطيفه هاي ملا نصر الدين:به تو چه
شخصي به ملا مژده داد كه خدا به او پسري عنايت فرموده. ملا با بي اعتنائي گفت: خدا به من پسر داده به تو چه مربوط است؟
اشتراک در:
پستها (Atom)








