آی آر نی نی
‏نمایش پست‌ها با برچسب 41. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب 41. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

داستان هاي ملا نصرالدين:داستان بچه ملا


روی ملا خواست بچه اش را ساکت کند به همین جهت او را بغل کرد و برایش لالایی گفت و ادا در می آورد, که ناگهان بچه روی او ادرار کرد!
ملا هم ناراحت شد و بچه را خیس کرد.
زنش گفت: ملا این چه کاری بود که کردی؟
ملا گفت: باید برود و خدا را شکر کند اگر بچه من نبود و غریبه بود او را داخل حوض می انداختم!


لطيفه هاي ملا نصر الدين:در خانه نبودن ملا


ملا در کنار پنجره خانه اش نشسته و به کوچه و عابرينی که از ميان آن ميگذشتند نگاه ميکرد. ناگهان مردی را ديد که به طرف خانه وی ميآيد. ملا آن مرد را به خوبی ميشناخت. و ميدانست برای وصول پولی که از ملا ميخواهد آمده. ملا فورا زنش را خواسته و در گوش او چيز هايی گفت و آن وقت منتظر مرد طلبکار باقی ماندند. چند دقيقه ای بعد در خانه به صدا در آمد و زن ملا بلافاصله آنرا گشود و به مرد طلبکار که در پشت دروازه ايستاده بود گفت: آقا من
نميدانم که شما چند سال است برای طلب خود به اينجا ميآييد ولی اطمينان داشته باشيد ما مال مردم خوار نيستيم و به زودی طلب شما را خواهيم پرداخت و هر چند که جناب ملا خودش خانه نيست اما به من سفارش کرده هر روز در کنار دروازه خانه ايستاده شوم و منتظر باشم تا گوسفند های که به بازار برده ميشوند از کنار خانه ما بگذرند آنوقت خرده های پشم آنها را که به روی زمين ريخت جمع نمايم و شال گردن ببافم و آنها را به بازار برده بفروشيم و پول
شما را بپردازيم. مرد طلبکار وقتی اين حرف را شنيد و دانست طلبش به اين زودی ها وصول نميشود از شدت عصبانيت خنده اش گرفت و شروع به خنديدن کرد.
ملا نيز در پشت سر زنش پنهان شده بود وقتی خنده های مرد مزبور را ديد او هم به خنده افتاد و در حالی که با صدای بلندی ميخنديد جلو آمده و گفت: ای پدر سوخته بايد هم بخندی چون حالا ديگر اطمينان پيدا کرده ای که طلبت به
طور حتمی وصول ميشود

حكايت هاي ملا نصرالدين:ملا و خرش


ملانصرالدين كه خره معروفي هم داره روزي براي فروش خر پيرش به بازار ميره (حكماْ كف گير به ته ديگ خورده بوده) در راه پيش خودش فكر ميكنه كه خودش توانايي فروش خر بيچاره رو به قيمت خوب نداره پس يك دلال استخدام ميكنه كه خرش رو بفروشه ...
دلال هم ميره وسط ميدون بالاي يك سكو و فرياد ميزنه كه آي مردم اين خر از نسل خر حضرت موسي است مي تونه هزار كيلو بار رو تا هزار فرسخي ببره ، خري كه كمترين آب رو ميخوره و هر چند ماه يك بار كمي يونجه ميخوره ولي به اندازه صد اسب رستم قدرت داره ......
ملا كه كنار دلال نشسته بود با شنيدن اين همه تعريف و تمجيد از جا ميپره و با ولع تمام به حرفهاي دلال گوش ميكنه و جو حسابي گرفته بودش كه دلال داد ميزنه كه قيمت اين خر افسانه اي فقط ده سكه است كه ناگهان ملا كه چشمهاش از حدقه زده بود بيرون و دهانش باز مونده بود پيش خودش ميگه كه خر به اين خوبي هيجا به اين قيمت گير نمياد و فرياد ميزه كه من ميخرمش .. من ميخرمش ......

لطيفه هاي ملا نصر الدين:دندان درد ملا


ملا دندانش درد گرفته بود به نزد دندانساز رفت و راه چاره اي خواست. دندانساز گفت: بايد دندان خراب شبرطرف شود. ملا پرسيد دانه اي چند دندان ميكشي؟ دندانساز جواب داد. براي هر دندان دو دينار. ملا گفت نميشود
دانه اي يك دينار از من بگيري؟ دندان ساز گفت خير. ملا ناچار قبول كرد اما يكي از دندان هاي سالم خود را كه درد نميكرد به مرد دندانساز نشان داد و گفت: اين دندان خيلي درد ميكند و بايد همين را بكشي. دندانساز آن دندان را
كشيد. اما ملا بلافاصله گفت: آه...... اشتباه كردم دنداني كه درد ميكند آن ديگري است. او پس از اين حرف همان دندانش را كه درد ميكرد نشان دندانساز داد. دندانساز آنرا هم كشيد. ملا دو دينار را به وي داده و به طرف خانه
براه افتاد تا از معاينه خانه دندانساز خارج شود اما در همان حال گفت:
جناب دندانساز من بالاخره سرت زرنگي كردم دو دندان كشيدم و دو دينار پول دادم يعني همان دانه اي يك دينار كه خودم ميخواستم

حكايت هاي ملا نصرالدين:گريه و خنده


يك نفر قطب نمايي پيدا كرده بود و چون نميدانست آن چيست به نزد ملا آمده قطب نما را نشان وي داد و پرسيد كه آن چه ميباشد. ملا نگاهي به قطب نما كرده و بلافاصله شروع كرد به گريه كردن. اما چند دقيقه بعد بدون درنگ دست از گريه برداشت و شروع به خنده كرد. مرد مزبور با تعجب پرسيد: براي چه گريه كردي و به چه جهت خنديدي؟ ملا سرش را جنباند و گفت: گريستنم براي اين بود كه تو چقدر نادان استي كه نميداني چيز به اين كوچكي چه ميباشد. خنديدنم براي آن بود كه چون خوب دقت كردم متوجه شدم كه خودم هم نميدانم اين چيست