آی آر نی نی
‏نمایش پست‌ها با برچسب 61. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب 61. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه

داستان هاي ملا نصرالدين:ملا و غاز يك پا



روزي ملانصرالدين غاز پخته اي براي حاكم تازه وارد هديه ميبرد اما در بين راه گرسنه اش شد و يك ران غاز را خورد به بقيه بدن حيوان را براي حاكم برد.
حاكم وقتي غاز را با يك پا ديد پرسيد: خوب پس يك پاي ديگر اين حيوان كجاست؟ ملا گفت: قربان در شهر ما غاز بيشتر از يك پا ندارد، اگر باور نميكني غاز هايي را كه در كنار حوض منزل تان ايستاده اند مشاهده كنيد.
حاكم به كنار پنجره آمد و به كنار حوض نگريست اتفاقا چند غاز به روي يك پاي خويش ايستاده و به خواب فرو رفته بودند. ملا با خوشحالي گفت: نگفتم قربان غاز هاي اين شهر بيشتر از يك پاي ندارند. اما در همان وقت چند نفر
از غلامان آمده و با چوب به غاز ها زدند تا از آنجا به لانه هاي خود بروند و غاز ها با هر دو پاي خود شروع به دويدن كردند. حاكم رويش را به طرف ملا كرد و گفت: حال ديدي كه تو دروغ ميگفتي و غاز ها دو پا دارند. ملا فكري كرد و گفت: چوبي را كه آنها نوش جان كردند اگر به بدن شما هم ميزدند به جاي دو پا چهار پا ميشدي و فرار ميكردي

لطيفه هاي ملا نصر الدين: عرعر كردن خر ملا



ملا مقداري پياز بار خر خود كرده و در كوچه و بازار شهر ميگشت. ولي هر بار كه ميخواست فرياد بزند و مردم را از خوبي و ارزاني پياز هايش باخبر كند خرش شروع به عرعر كردن مينمود و نميگذاشت ملا فرياد بزند. ملا چند بار خواست فرياد بزند ولي با عرعر خر روبرو شد و سرانجام عصباني شد و خطاب به خر خود گفت: ببينم آيا تو پياز ها را ميفروشي يا من

داستان هاي ملا نصرالدين:ملا و دستور فوري



ملا وارد دهي شد. ديد چند نفر نشسته اند گفت: فورا براي من غذا بياوريد ورنه كاري كه با ده همسايه كردم با شما هم خواهم كرد. دهاتي هاي ساده فورا غذاي گوارائي برايش حاضر كردند. پس از صرف غذا از ملا پرسيدند: با ده همسايه چه كردي؟ ملا گفت: آنجا غذا خواستم ندادند من هم فورا راه افتادم به اين ده آمدم. اگر شما هم نميداديد به ده ديگري ميرفتم

داستان هاي ملا نصرالدين:بغداد رفتن ملا




روزي مردي نزد ملا آمده و به وي گفت: جناب ملا خواهش دارم نامه اي براي دوست من كه در بغداد است بنويس. ملا سرش را جنباند و گفت: برو برادر.... من آنقدر كار دارم كه ديگر فرصتي براي رفتن به بغداد برايم باقي نمانده است. مرد مذبور كه متوجه مقصود ملا نشده بود گفت: ولي جناب ملا من از شما خواستم كه فقط كاغذي به دوستم كه در بغداد زندگاني ميكند بنويسيد ديگر نگفتم كه به آنجا برويد. ملا لبخندي زد و گفت: ميدانم و من هم به همين دليل گفتم وقت ندارم به بغداد بروم چون خط من به قدري بد است كه اگر كاغذ براي دوست تو بنويسم ناچارم خودم هم به دنبال آن بروم تا در بغداد نامه را براي او بخوانم

لطيفه هاي ملا نصر الدين: ملا و تقاص گناهان



ملا که زن زشتی را به همسری برگزیده بود ، یک شب بی دلیل مدتی به چهره او خیره شد. زن علت را پرسید . ملا در جواب گفت : امروز چشمم به صورت زن زیبایی افتاد و هر چه سعی کردم نگاهش نکنم موفق نشدم ، بنابراین امشب به کفاره آن برای اینکه گناهانم بخشیده شود دو برابر آن به تو نگاه می کنم.