آی آر نی نی
‏نمایش پست‌ها با برچسب 69. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب 69. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

لطيفه هاي ملا نصر الدين: شنا ياد دادن ملا


چند روزي بود كه از ملا خبري نبود و كسي او را در كوچه و بازار نمي ديد. مردم نگران شده بودند يكروز به خانه وي رفتند و وقتي وارد شدند ديدند ملا در كنار حوض خانه ايستاده و تكه نخي به گردن چوچه مرغابي بسته و آنرا اينطرف
و آنطرف ميكشاند. دوستانش پيش رفته و پرسيدند: جناب ملا كجا استي بابا...
چند روز است از تو خبر نداريم. ملا اشاره اي به چوچه مرغابي داخل حوض كرده و گفت: چيزي نيست دوستان مادر اين چوچه مرغابي چند روز قبل مرده و من براي اين كه شنا يادش بدهم ناچار شده ام در خانه بمانم چون ميترسم اگر شنا بلد نباشد يكروز وقتي من نيستم در حوض آب افتاده و بميرد

داستان هاي ملا نصرالدين:ملا و انگشتر بي نگين


اميري انگشتر بي نگيني به ملا هديه كرد. ملا به جايش دعا كرد كه خدا در بهشت خانه اي بي سقف به او عنايت فرمايد. امير پرسيد: چرا خانهً بي سقف؟ ملا جواب داد: هر وقت نگين انگشتر رسيد سقف خانه هم ساخته خواهد شد


داستان هاي ملا نصرالدين:آشناي ملا


ملا در بيابان ميگذشت. جمعي را ديد كه به خوردن طعام مشغولند. بدون تعارف پهلوي آنها نشسته شروع به خوردن كرد. يكي از حضار پرسيد: جنابعالي با كدام يك از ما آشنائيد؟ ملا غذا را نشان داده گفت: با ايشان

داستان هاي ملا نصرالدين:ملا و مرد خسيس


ملانصرالدین توی خونه ش نشسته بوده و دائم به خدا می گفته خدایا به من هزار دینار پول بده حتي 999 تا هم قبول نیست. آدم خسيسی که همسایه ملا بوده و از سوراخ سقف ملا را می دیده سریع 999 تا سکه را داخل یک کیسه می ریزه و از سوراخ می ندازه داخل اتاق تا عکس العمل ملا را ببینه. ملانصرالدین سکه ها را می شماره و می بینه 999 تاست. بلند می گه خدایا شکرت همینم قبوله. خسيسه سریع می ره در خونه ملا و بهش می گه سکه ها را بهم پس بده. ملا می گه کدوم سکه ها. خلاصه دعوا بالا می گیره و بالاخره خسيسه بهش می گه باید بریم پیش قاضی. ملا یک فکری می کنه و می گه با این لباس های پاره من پیش قاضی نمی یام. اگر می تونی یک لباس به من قرض بده. همسایه خسيس یک لباس گران قیمت براش می یاره و با هم می رن پیش قاضی. اونجا هم خسيس شکایتش را می گه و ملا هم انکار می کنه تا اینکه بالاخره ملا می گه جناب قاضی اگه به حرفش گوش بدید کم کم ادعا می کنه که لباس تنم هم مال اونه. وقتی خسيسه می گه معلومه که این لباسا مال منه قاضی دیگه حرفش را باور نمی کنه و به نفع ملانصرالدین رای می ده.

داستان هاي ملا نصرالدين:ملا و شراب گرم


از ملانصرالدين پرسيدند: شراب گرم را چه مي نامند؟ ملانصرالدين گفت: گرم شراب. باز پرسيدند: اگر سرد باشد چي؟ ملا گفت: ما آن را زود مي خوريم و مجال نمي دهيم که سرد شود.