آی آر نی نی
‏نمایش پست‌ها با برچسب 30. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب 30. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه

حكايت هاي ملا نصرالدين: ملا و خرش


ملانصرالدين كه خره معروفي هم داره روزي براي فروش خر پيرش به بازار ميره (حكماْ كف گير به ته ديگ خورده بوده) در راه پيش خودش فكر ميكنه كه خودش توانايي فروش خر بيچاره رو به قيمت خوب نداره پس يك دلال استخدام ميكنه كه خرش رو بفروشه ...
دلال هم ميره وسط ميدون بالاي يك سكو و فرياد ميزنه كه آي مردم اين خر از نسل خر حضرت موسي است مي تونه هزار كيلو بار رو تا هزار فرسخي ببره ، خري كه كمترين آب رو ميخوره و هر چند ماه يك بار كمي يونجه ميخوره ولي به اندازه صد اسب رستم قدرت داره ......
ملا كه كنار دلال نشسته بود با شنيدن اين همه تعريف و تمجيد از جا ميپره و با ولع تمام به حرفهاي دلال گوش ميكنه و جو حسابي گرفته بودش كه دلال داد ميزنه كه قيمت اين خر افسانه اي فقط ده سكه است كه ناگهان ملا كه چشمهاش از حدقه زده بود بيرون و دهانش باز مونده بود پيش خودش ميگه كه خر به اين خوبي هيجا به اين قيمت گير نمياد و فرياد ميزه كه من ميخرمش .. من ميخرمش ......

لطيفه هاي ملا نصر الدين:خویشاوندی خر ملا


یک روز ملانصرالدین خرش را به سختی می زد و رهگذری از آنجا می گذشت و پرسید که چرا می زنی گفت ببخشید اگر می دانستم که با شما خویشاوندی دارد این کارو نمیکردم!

لطيفه هاي ملا نصر الدين:ملا و مسابقه اسب سواري


ملانصرالدین در عرصه ی مسابقه بر اسبی بنشست و یال اسب در دست گرفت. اسب تاختن آورد و ملا از پشت آن لغزید و از ابتدای یال به انتهای دمب آن رسید ! پس آواز در داد: آهای! آهای ...! این اسب تمام شد یک اسب دیگر بیاورید!!!

حكايت هاي ملا نصرالدين:ملا و گریه بر مرده


روزی ملانصرالدین به دنبال جنازه‌ی یكی از ثروتمندان می‌رفت و با صدای بلند گریه می‌كرد. یكی به او دالداری داد و گفت: "این مرحوم چه نسبتی با شما داشت؟"
ملا جواب داد: "هیچ! علت گریه‌ی من هم همین است."

لطيفه هاي ملا نصر الدين:درخت كاري ملا


ملا باغ كوچكي در كنار خانه اش داشت كه به هنگام بهار چندين درخت در آن ميكاشت. اما وقتي هوا تاريك ميشد درختها را از داخل زمين خارج كرده و به خانه اش ميبرد و در گوشه اطاق ميگذاشت. مردم از اين كار عجيب ملا حيرت كرده بودند روزي به نزد وي رفته و علت را جويا شدند. ملا دستي به ريش خود كشيده و گفت: ميدانيد رفقا در اين شهر مدتي است كه دزد زياد شده و من براي آنكه آنها نتوانند درختهائي را كه كاشته ام بربايند آنها را شبها به اطاقم ميبرم