آی آر نی نی
‏نمایش پست‌ها با برچسب 35. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب 35. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

داستان هاي ملا نصرالدين:غيبگوئي و ملا



يكروز ملا مقداري زردآلو از درختي چيده و در دستمال خود گذاشته و به سوي خانه اش ميرفت. در راه چند نفر را ديد كه به دور هم جمع شده و مشغول صحبت هستند. نزد آنها رفت و گفت: -هركس بگويد در دستمال من چه چيزي هست يكي از زردآلو هائي را كه در آن گذاشته ام به وي خواهم داد. يكي از مردان فكري كرد و گفت: آقا ما مردماني ساده هستيم و از غييبگوئي سررشته اي نداريم تا بدانيم داخل دستمال شما چيست و زردآلوئي جايزه بگيريم

حكايت هاي ملانصرالدين:دفع سگ



به ملا گفتند: اگر به سگ درنده اي مصادف شدي آيهً اصحاب كهف را بخوان سگ فرار ميكند. ملا گفت: چون همه سگها قرآن نميفهمند براي دفع آنها يك چوب محكم كار است

داستان هاي ملا نصرالدين:داستان قبر دراز و ملا





روزی ملا از گورستان عبور می کرد قبر درازی را دید از شخصی پرسید اینجا چه کسی دفن است!
شخص پاسخ داد : این قبر علمدار امیر لشکر است!
ملا با تعجب گفت: مگر او را با علمش دفن کرده اند؟!


حكايت هاي ملانصرالدين:ملا و دروازه مسجد



دروازه خانه ملا را دزدان دزديده بودند. ملا هم رفت دروازه مسجد را كند و به خانه آورد. پرسيدند: چرا چنين كردي؟ ملا گفت: دروازه خانه مرا دزد برده وخداوند اين دزد را ميشناسد. خداوند دزد را به من بسپارد و و دروازه خانه اش را پس بگيرد

حكايت هاي ملانصرالدين:داستان نردبان فروشی ملا



روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید: ای مرد بالای نردبان چکار می کنی؟ملا گفت نردبان می فروشم!
باغبان گفت : در باغ من نردبان می فروشی؟
ملا گفت: نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آنرا می فروشم.