آی آر نی نی
‏نمایش پست‌ها با برچسب 59. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب 59. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه

داستان هاي ملا نصرالدين:جسارت ملا



حاكم ميخواست شخص جسوري را به ماًموريت خطرناكي بفرستد. كسي را نيافت. ملا گفت: من براي رفتن به اين ماًموريت حاضر هستم. حاكم تصور كرد ملا شوخي ميكند گفت: بايد جسارتت را امتحان كنيم. پس امر كرد او در جائي ايستاده و دو دست خود را باز كند و به يكي از كمانداران نامي گفت: ميخواهم امامهً ملا را با تير نشان سازي. تيرانداز شب كلاه امامه را سوراخ كرد. ملا از ترس نزديك بود قالب تهي كند ولي به روي خود نياورد. مرتبه دوم حاكم به تيرانداز ديگري امر كرد كه چپن ملا را سوراخ سازد. او هم تير به دامن لباس ملا زده سوراخ نمود. ملا رنگ خود را باخت و بي اندازه ترسيد. چون تجربه به پايان رسيد، نزد حاكم آمد. حاكم دستور داد يك عمامه و يك قباي نو به ملا بدهدند.
ملا با خوشحالي خواهش كرد يك پتلون نو هم ضميمه نمايند. حاكم گفت: پتلون شما كه سوراخ نشده. ملا جواب داد: ظاهرا صدمه اي نديده ولي در حقيقت پيش از عمامه و قبا تر شده) خسارت ديده

لطيفه هاي ملا نصر الدين: دوري ملا




روزي ملا پهلوي زنش نشسته بود. زنش به ملا گفت اگر كمي دور بشيني بهتر خواهد شد. ملا برخاسته خرش را بيرون كشيده سوار شده و به يك ده در پنج فرسخي رفت و از آنجا نامه اي براي زنش نوشت وپرسيد: تا اين حد دوري خوب است يا دورتر برم؟

داستان هاي ملا نصرالدين:ملا و كفاره گناه




ملا را زن بد شكلي نصيب شده بود. شبي بي جهت مدتي در چهره او خيره شد. زن پرسيد: سبب اين كه اين همه مرا نگاه ميكني چيست؟ ملا گفت: امروز چشمانم به صورت زن خوبروئي افتاد هرچه خواستم از صورتش چشم بردارم ميسر نشد. امشب به كفارهً آن براي اينكه گناهم بخشيده شود دو برابر آنچه به او نگاه كردم چشمم را به صورت تو مياندازم

داستان هاي ملا نصرالدين:ملا و صداي پول




در زمان قضاوت ملا دو نفر نزد او آمدند. يكي ادعا كرد كه اين شخص در خواب بيست دينار از من گرفته حالا پس نميدهد. ملا طرف را خواسته گفت: بيست دينار بده. و پس از گرفتن پول آنها را به هم زده به صدا در آورده و با هر صدا ميگفت: بگير اين يك، اين دو.... و به همين ترتيب تا بيست دفعه پولها را به صدا در آورد و به مدعي صداي آنها را تحويل داد و عين آنها را هم به صاحبش پس داده رو به مدعي كرده گفت: قرض تو ادا شد او هم پولش را از دست نداد حالا به سلامت برويد



داستان هاي ملا نصرالدين:ملا و دستمال



روزی ملانصر الدین دستمالش را گم کرده بود....نشسته بود و داشت گریه می کرد،دوستانش از او پرسیدند چرا گریه میکنی؟؟؟
گفت:دستمالم را گم کرده ام!
گفتند:مگر دستمال گران قیمتی بود؟؟؟
- نه ولی زنم گفته بود سیب بخرم و من هم برای این که یادم نرود گوشه ی دستمال را گره زدم،حال اگر از یاد ببرم چه کنم؟؟؟؟؟!!!!!!!!!