آی آر نی نی
‏نمایش پست‌ها با برچسب 68. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب 68. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

داستان هاي ملا نصرالدين:تدبير ملا


شبي در فصل تابستان كه ملا با زنش روي بام خوابيده بودند، دزدي ناشي به بام آمد. ملا ورود او را فهميده و دانست كه خيال دارد در صحن خانه دستبردي بزند. تدبيري كرده بدون اينكه بفهماند از آمدن دزد آگاه شده با زنش صحبت
كنان گفت: ديشب را نپرسيدي بعد از نصف شب من بدون صدا كردن تو با اينكه درب بام بسته بود چطور به صحن خانه رفتم. زن گفت: راستي فراموش كردم چطور رفتيد؟ ملا گفت: خيلي آسان، اين اسم اعظم را خوانده از بالاي بام مهتاب را به دست گرفته به آساني به صحن حويلي رسيدم. دزد از ياد گرفتن اين موضوع خيلي خرسند شد و خواست به تقليد از ملا از راه مهتاب به صحن خانه وارد شود ولي خواندن اسم اعظم با افتادن او ميان خانه برابر بوده باعث شكستن سر و پايش گرديد. ملا به زنش گفت: برخيز چراغ بياور ببينم كي بود كه به خانه آمد. دزد گفت: شتاب لازم نيست مادام كه تو اسم اعظم ميداني و من هم به اين حماقت هستم با پاي شكسته در خانه تو مهمان بوده و تا چند روز ديگر هم از جاي خود برنميخيزم

داستان هاي ملا نصرالدين:ملا و پياده رفتن


ملا خرش را جلو گذاشته و خودش با وجود آنكه باري بر روي بدن الاغ نبود سوار نشده و پياده از دنبالش حركت ميكرد. شخصي اين صحنه را ديد و پرسيد: براي چه سوار الاغ نميشوي و پياده ميروي؟ ملا گفت: مگر من از اين الاغ كمتر ام
كه آن پياده برود ولي من سوار شوم

داستان هاي ملا نصرالدين:ملا و ازدواج


ملا میخواست زن بگیرد. همسایه ها از زنی بسیار تعریف کردند که ملا ندیده عاشق شد. مخصوصا از چشمهای شهلایش بسیار وصف کردند. عاقبت ملا تسلیم شده او را عقد کرد. در شب عروسی خربزه ای خریده به خانه آورد. زن که لوچ بود، به او اعتراض نمود که چرا اسراف کرده و دو خربزه; خریدی؟ ملا فهمید زن لوچ است ولی چاره ای نداشت. در سر سفره به او گفت: این شخص که پهلوی شما نشسته کیست؟ ملا گفت هرچه را دوتا می بینی عیب ندارد، خواهش می کنم من یکی را دو تا نبین.

لطيفه هاي ملا نصر الدين: احوال پرسي ملا


ملا به بالين بيماري رفت تا حال و احوالي از او بپرسد. مريض در جواب ملا كه از حالش پرسيده بود گفت: تب شديدي داشتم و گردنم هم سخت به درد آمده است ولي خدا را شكر تب دو روز است شكسته اما گردنم دو روز است درد ميكند. ملا فكري كرد و گفت: غصه نخور من دعا مي كنم آن هم تا دو روز ديگر بشكند

داستان هاي ملا نصرالدين:ملا و لباس چرك


از ملا پرسیدند لباست چرک شده چرا نمی شویی؟ گفت چون دوباره چرک خواهد شد. چرا زحمت بیهوده بکشم ؟ گفتند چه اشکال دارد دوباره هم خواهی شست گفت من که برای لباسشویی خلق نشده ام کار دیگری هم دارم .