آی آر نی نی
‏نمایش پست‌ها با برچسب 26. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب 26. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه

لطيفه هاي ملا نصر الدين:راهنمائي ملا


روزي شخصي تفنگچه اي پيدا كرد و آنرا نزد ملا برد و از او پرسيد: ملا جان بگو اين چي است؟ ملا نگاهي به تفنگچه انداخت و گفت: آن چپق (چلم) فرنگي است.
مردي كه تفنگچه را پيدا كرده بود خوشحال شد و آنرا به دهان خود گذارده و خواست بكشد. اما ناگهان گلوله اي فير شد و مردكه بيچاره نقش زمين شد. ملا نگاهي به جسد بي جان او انداخت و گفت: عجب تمباكوي خوبي داخل اين چپق بود
تا يك پك كشيد نشه شد و روي زمين افتاد

حكايت هاي ملانصرالدين:بچه ملا


يكروز ملانصرالدين وارد اطاق بچه كوچكش شد و ديد كه او در حال گريه كردن است. ملا ناراحت شد جلو رفت و دستي بر سر بچه اش كشيد و گفت: براي چه گريه ميكني؟ بچه ملا همانطور گريه كنان گفت: هيچي پدرجان .... تنها بودم و براي خودم قصه ميگفتم ولي در قصه ام ديو داشت ترسيدم بيايد مرا بخورد

لطيفه هاي ملا نصر الدين:ملاي زرنگ


روزي چند تا بچه شيطان در کوچه اي سرگرم بازي بودند که چشمشان به ملانصرالدين افتاد. بچه ها با هم قرار گذاشتند که به هر دوز و کلکي شده کفشهاي ملا را بدزدند. بعد رفتند کنار درخت تنومند و پر شاخ و برگي ايستادند و طوري که ملا بشنود گفتند: همه اهل محل مي گويند تا به حال هيچ کس نتوانسته از اين درخت بالا برود. ملا رفت جلو، نگاهي به درخت انداخت و گفت: اينکه کاري ندارد من خيلي راحت مي توانم از آن بالا بروم.بچه ها گفتند: اگر راست مي گويي برو بالا ببينيم. ملا کفشهايش را در آورد و گذاشت زير بغلش و شروع کرد از درخت بالا رفتن. بچه ها گفتند: ملا! چرا کفشهايت را با خودت مي بري؟ ملانصرالدين جواب داد: شايد آن بالا جايي بود که لازم شد کفش بپوشم.



داستان هاي ملا نصرالدين:جنگ رفتن ملا


در ميان اهالي دو ده جنگ در گرفته بود و آنها بر سر يكديگر ريخته و از كشته پشته ميساختند. عده اي از مردم جمع شده و چند نفر از نيرومند ترين پهلوانان شهر را جمع كرده و براي كمك به اهالي يكي از دهكده ها به جنگ فرستاندند و ملا هم در ميان آنها بود و يك شمشير پو يك سپر هم به وي داداه بودند. ملا و سايرين به جنگ رفتند. پس از چند روز ملا با سر شكسته و بدن زخمي باز گشت. پرسيدند براي چه از خودت دفاع نكردي و گذاشتي آنها تو را زخمي كنند؟ ملا گفت: آخر آدمهاي حسابي خود تان اگر جاي من بوديد و در دستهايتان يك شمشير و يك سپر بود با كجاي خود دفاع ميكرديد

لطيفه هاي ملا نصر الدين:پسر ملا


پسر ملا به مرد محترمي بد گوئي ميكرد. ملا وقتي شنيد براي عذر خواهي نزد آن شخص رفته و گفت: هر چه باشد او به جاي پسر شما است و خر است خوبست او را ببخشيد و از او كينه اي به دل نگيريد