آی آر نی نی
‏نمایش پست‌ها با برچسب 37. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب 37. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

داستان هاي ملا نصرالدين:ملا و انگشتر بي نگين


اميري انگشتر بي نگيني به ملا هديه كرد. ملا به جايش دعا كرد كه خدا در بهشت خانه اي بي سقف به او عنايت فرمايد. امير پرسيد: چرا خانهً بي سقف؟ ملا جواب داد: هر وقت نگين انگشتر رسيد سقف خانه هم ساخته خواهد شد


۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

حكايت هاي ملانصرالدين:چاره جويي ملا





روزي گاوي براي خوردن آب سرش را داخل خمره بزرگي كه پر از آب بود كرد. اما ديگر نتوانست آنرا از داخل خمره خارج كند. مردم به دور حيوان و خمره جمع شدند.
اما هر چه كردند نتوانستند سر گاو را از خمره بيرون آورند. از قضا ملا از آنجا ميگذشت مردم وقتي وي را ديدند دست به دامانش شدند تا راه چاره اي نشان بدهد. ملا گفت: زود باشيد سر گاو را ببريد تا خفه نشده و گوشتش حرام نشود. بلافاصله قصابي آوردند و گردن گاو را بريده و تنه اش را جدا كردند. اما سر گاو به داخل خمره رفته و ديگر بيرون نمي آمد. پرسيدند جناب ملا حالا چي كار كنيم؟ ملا باز هم فكري كرده گفت: چاره اي نيست بايد خمره را بشكنيد و سر گاو را از داخلش بيرون بياوريد

لطيفه هاي ملا نصر الدين:زرنگي ملا



ملا ميخواست مهري براي پسرش بكند كه نام پسرش بر روي آن نوشته شده باشد. در آن شهر مرد حكاكي زندگي ميكرد كه براي كندن هر حرف در روي مهر يك دينار ميگرفت. ملا به نزد وي رفته و گفت: جناب حكاك من ميل دارم مهري برايم بكني كه نام پسرم بر رويش نوشته شده باشد. مرد حكاك گفت: قيمت كار مرا كه ميداني براي هر حرف يك دينار بايد بپردازي. ملا سرش را جنباند و گفت: بلي.
مرد حكاك گفت: خوب اسم پسرت چيست؟ ملا فكري كرد و گفت: (خس) مرد مزبور فت: دو دينار بايد بدهي. ملا دو دينار داد و حكاك شروع به كار كرد و پس از چند دقيقه اي كلمه (حس) را روي مهر كند و نوبت نطقه اي رسيد كه بايد روي (ح) بگذارد كه ملا دست وي را گرفته گفت: جناب حكاك خواهش دارم نقطه را به جاي
آنكه در سر (ح) بگذاري در داخل شكم (س) بگذار حكاك آن كار را كرد و كلمه (حسن) در روي مهر نقش بست و ملا مهر را گرفته و گفت: من به جاي سه كلمه پول دو كلمه را دادم جناب حكاك باشي زرنگ

حكايت هاي ملانصرالدين:ملا و مرد باربر




ملا مقداري جنس خريده و و آنها را در كيسه بزرگي ريخت و باربري را صدا زد و گفت ميخواهد آن كيسه را بر دوش گرفته و تا خانه وي ببرد. باربر قبول كرد و كيسه را به روي دوش خود نهاده و به راه افتاد. ملا براي اينكه راه را به
وي نشان بدهد خود جلو جلو ميرفت و باربر از پشت سرش حركت ميكرد. ملا پس از
اينكه از چند كوچه گذشت در مقابل خانه خود توقف كرد اما چون رويش را
برگرداند از مرد باربر اثري نيافت. باربر بارهاي ملا را برداشته و رفته
بود. ملا از آنروز به بعد چند روزي را به دنبال مرد باربر گشت اما نتوانست
او را پيدا كند. به اين ترتيب ده روز گذشت. در روز دهم وقتي ملا با يكي از
رفقايش از كوچه اي ميگذشت ناگهان همان باربر را مشاهده كرد كه باري بر دوش
داشت. ملا رو به رفيقش كرد و گفت: نگاه كن اين همان باربري است كه ده روز
است به دنبالش ميگردم. او كيسه پر از اجناس مرا ربوده است. ملا پس از اين
حرف در حالي كه رويش را به طرف ديگري گرفته بود تا باربر نتواند چهره وي
را مشاهده كند از كنار او گذشت. دوست وي پرسيد: -پس چرا حرفي به وي نزدي و
مال خود را نگرفتي؟ ملا گفت: مگر ديوانه هستي ميخواستي او را صدا بزنم و
آنوقت ناچار شوم ده روز پول باربري اش را به وي بدهم

لطيفه هاي ملا نصر الدين:ملا و مكتب داري



مدتي بود كه ملا به ده بالا ميرفت جهت مكتب داري و درس به بچه هاي ده بالا و مسير بين دو ده را با همان خر معروف ميپيمود ..آخر سال كه رسيد (آخر ترم) ملا از مردم مزد خود را طلب كرد و مردم هم گفتند كه اي ملا تو كه صاحب فضل و كراماتي و از طرفي دانا كه امورات ما ، پس بيا و كاري كه كردي في سبيل الله و قربته االله باشد .
ملا گفت كه من صاحب فضلم في سبيل الله كار كنم خرم كه قربته الالله سرش نميشود ...