آی آر نی نی
‏نمایش پست‌ها با برچسب 63. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب 63. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه

لطيفه هاي ملا نصر الدين: شير خريدن ملا



روزي ملا خرش را گم كرده و در كوچه و بازار فرياد ميزد اي خدا شكرت... خداوندا سپاسگذارم. مردي پرسيد: براي چه شكر ميگوئي، مگر از گم شده خرت راضي و خوشحالي؟ ملا گفت: از گم شدن خر نه ولي از اينكه خودم سوارش نبودم راضي و خوشحال هستم و شكر ميكنم چون اگر من هم سوار خر بودم حالا بايد يكي ديگر به دنبال من و خرم بگردد

داستان هاي ملا نصرالدين:داستان ملا در جنگ



روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست.
ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟


داستان هاي ملا نصرالدين:ملا و آواز از دور



ملا در صحرا با صداي بلند آواز خوانده و ميدويد. عابري پرسيد: ملا اگر ميخواني پس دويدنت براي چيست؟ ملا جواب داد: ميگويند آواز من از دور خوش است. ميدوم تا آواز خود را از دور بشنوم



داستان هاي ملا نصرالدين:ملا و ظرف سوراخ



ملا ظرف كهنه اي را به بازار برد كه بفروشد. چون سوراخ بود مشتري اي پيدا نكرد. يكي گفت: اين ظرف ميانش كه چيزي بند نميشود. چه كسي آنرا ميخرد؟ ملا متغيرانه گفت: زن من اين ظرف را پر از پنبه كرد يك ذرهً آن نريخت. چطور تو ميگوئي چيزي در آن بند نميشود

داستان هاي ملا نصرالدين:خرما خوردن ملا



ملا مقداري خرما خريد و همينطور با خسته مشغول خوردن خرماها بود. زنش كه آن صحنه را ديد پرسيد كه چرا خرما را با خسته ميخوري. ملا گفت: مگر دكان خوراكه فروشي سر كوچه خرما ها را بدون هسته به من فروخته كه من هم آنها را بي هسته بخورم