آی آر نی نی
‏نمایش پست‌ها با برچسب 66. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب 66. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

داستان هاي ملا نصرالدين:داستان دوست ملا


روزی ملا با دوستش خورش بادمجان می خورد ملا از او پرسید خورش بادمجان چه جور غذایی است؟
دوست ملا گفت : غذای خیلی خوبی است و راجع به منافع ان سخن گفت.
بعد از اینکه غذایشان را خوردند و سیر شدند بادمجان دلشان را زد به همین جهت ملا شروع کرد به بدگویی از بادمجان و از دوستش پرسید: خورش بادمجان چگونه غذایی است!؟
دوست ملا گفت: من دوست توام نه دوست بادمجان به همین جهت هر آنچه را که تو دوست داری برایت می گویم!

لطيفه هاي ملا نصر الدين: تهديد كردن ملا


وقتي ملا از دهي عبور ميكرد دزدي آمد و خورجين خرش را ربود. ملا پس از نيم ساعت متوجه جريان شد و فرياد زد و خطاب به اهالي ده گفت: زود دزد خورجين را پيدا كنيد وگر نه كاري را كه نبايد بكنم خواهم كرد. دهاتي هاي ترسو
بلافاصله به جستجو شروع كرده و خورجين او را از دزد مزبور گرفته و پس دادند و يكي از آنها پرسيد: خوب حالا كه خورجينت پيدا شده بگو اگر آنرا پيدا نميكرديم چي ميكردي؟ ملا سرش را تكان داد و در حالي كه سوار خرش ميشد تا از آنجا برود گفت: هيچ .... گليمي را كه در خانه دارم پاره ميكردم و و خورجين ديگري از او ميساختم

داستان هاي ملا نصرالدين:نصيحت كردن ملا


ملا دختر خود را به يك مرد دهاتي داده بود. شب عروسي عده اي از خويشاوندان داماد از ده آمده و دخترك را سوار بر خري كرده با خود بردند. هنوز مقدار زيادي از خانه ملا دور نشده بودند كه ناگهان ملا دوان دوان خود را به آنها
رساند. يكي از همراهان عروس از ملا پرسيد چي كار داري و براي چي با اين عجله به اينجا آمدي؟ ملا نفس نفس زنان گفت: بايد نصيحتي براي دخترم ميكردم ولي يادم رفت. و سرش را نزديك به گوش او كرد و گفت: دخترم يادت باشد كه هر وقت خواستي چيزي بدوزي پس از اينكه تار (نخ)را داخل سوزن كردي آخرش را گره بزني وگرنه از سوراخ بيرون خواهد رفت

داستان هاي ملا نصرالدين:ملا و انگشتر بي نگين


اميري انگشتر بي نگيني به ملا هديه كرد. ملا به جايش دعا كرد كه خدا در بهشت خانه اي بي سقف به او عنايت فرمايد. امير پرسيد: چرا خانهً بي سقف؟ ملا جواب داد: هر وقت نگين انگشتر رسيد سقف خانه هم ساخته خواهد شد


لطيفه هاي ملا نصر الدين: شنا ياد دادن ملا


چند روزي بود كه از ملا خبري نبود و كسي او را در كوچه و بازار نمي ديد. مردم نگران شده بودند يكروز به خانه وي رفتند و وقتي وارد شدند ديدند ملا در كنار حوض خانه ايستاده و تكه نخي به گردن چوچه مرغابي بسته و آنرا اينطرف
و آنطرف ميكشاند. دوستانش پيش رفته و پرسيدند: جناب ملا كجا استي بابا...
چند روز است از تو خبر نداريم. ملا اشاره اي به چوچه مرغابي داخل حوض كرده و گفت: چيزي نيست دوستان مادر اين چوچه مرغابي چند روز قبل مرده و من براي اين كه شنا يادش بدهم ناچار شده ام در خانه بمانم چون ميترسم اگر شنا بلد نباشد يكروز وقتي من نيستم در حوض آب افتاده و بميرد