نمایش پستها با برچسب 19. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب 19. نمایش همه پستها
۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه
۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه
داستان هاي ملا نصرالدين:خواستگاری کردن از دختر ملا
روزی ملا گاوی لاغر داشت که می خواست آن را به بازار شهر ببرد و بفروشد.
ملا به زنش گفت:
- این گاو لاغر به درد ما نمی خورد.
زن ملا چیزی نگفت و فقط به شوهرش و آن گاو نگاه کرد. ملانصرالدین ادامه داد:
- گاو را به بازار می برم تا به کسی بفروشم و از شرش خلاص شوم.
گاو همان طور که سرش پایین بود و دم تکان می داد، همراه ملا از حیاط بیرون رفت.
زن ملا به طرف در حیاط دوید و فریاد کشید:
- آهای ! با تو هستم! مگر صدایم را نمی شنوی؟
ملا برگشت و با چهره ای درهم کشیده گفت:
- چه خبره ؟! چرا فریاد می کشی؟
همسرش با همان صدای بلند گفت:
- بهتر است زود به خانه برگردی؛ چون قرار است برای دخترمان خواستگار بیاید.
ملانصرالدین که با شنیدن این خبر خوشحال شده بود، با مهربانی گفت:
- بسیار خوب؛ خیلی زود برمی گردم.
بعد هم به راه افتاد و زیرلب با خوش گفت:
- سال ها از وقت شوهر کردن دختره گذشته است. خدا کند خواستگار این دفعه ، او را بپسندد...
بازار شهر شلوغ بود و مردم همه چیز خرید و فرش می کردند؛ اما هیچ کس سراغ گاو ملا نمی آمد؛ چون خیلی لاغر و بی حال به نظر می رسید.
کم کم غروب می شد و ملانصرالدین که چند ساعتی برای فروش گاو فریاد بی نتیجه کشیده بود، خودش هم مثل گاو، خسته و بی حال در گوشه ای نشست.
مرد دلالی که زمان زیادی ملا را زیر نظر داشت و منتظر همین لحظه بود، جلو آمد و گفت:
- اگر من بتوانم این گاو مردنی را بفروشم، چه قدر به من می دهی؟
ملانصرالدین که باور نداشت کسی آن گاو را بخرد، بدون معطلی گفت:
- هر چه فروختی، نصف نصف شریک هستیم.
مرد دلال پذیرفت و چند قدم دورتر از ملا و گاوش ایستاد و فریاد کشید:
- آی مردم! بیایید که یک معامله سودمند در انتظارتان است.....
چند نفری که نزدیک او بودند ، دورش حلقه زدند. مرد دلال در حالی که با انگشت به گاو اشاره می کرد، گفت:
- یک گاو فروشی داریم که خیلی کم خوراک است. اما روزی ده من شیر میدهد و تازه، شش ماهه هم آبستن است. هر کس این گاو را بخرد، به زودی صاحب گوساله ای خواهد شد.
عاقبت ، یک نفر آدم زودباور که حرف دلال را درست می دانست، حاضر شد تا پول خوبی برای گاو بدهد.
ملانصرالدین با رضایت و خوش حالی فراوان از انجام آن معامله، به قولش عمل کرد و نصف پول را به مرد دلال داد. بعد هم با عجله به سوی خانه راه افتاد و زیرلب گفت:
- باید زودتر به خانه بروم تا از زبان تند و تلخ همسرم در امان باشم.
وقتی به خانه رسید، متوجه شد که خواستگاران ، قبل از او به خانه اش آمده اند. همسرش در حالی که تندتند از دخترشان تعریف می کرد ، به ملانصرالدین چشم غره رفت که چرا دیر آمدی؟
ملانصرالدین که هنوز هم از خوشحالی گاو بیرون نیامده بود، خواست زنش را راضی کند؛ برای همین بود که بدون مقدمه وارد گفت و گو شد:
- زنم درست می گوید و این دختر ما خیلی خوب و مفید است......
جوان خواستگار به خواهر و مادرش نگاه کرد. انگار که هیچ کدام آنان از حرف ملا سر در نیاوره بودند. زن ملا هم چشم درانیده بود و ملا را نگاه می کرد.
ملا که به یاد بازار گرمی مرد دلال افتاده بود، خواست حرف های او را تقلید کند و در ادامه حرف خودش گفت:
- از همه ی حرف ها من و همسرم که بگذریم، باید بگویم که دختر ما شش ماهه آبستن است و تا چند ماه دیگر صاحب یک بچه خواهد شد و....
همسر ملا هر چه را دم دستش بود، به سمت ملا پرتاب کرد و خواستگاران پا به فرار گذاشتند.
داستان هاي ملا نصرالدين:ملا و حمام
روزي ملا به حمام شهر رفته بود كه از قضا حاكم باشي هم اونجا بود و در حال استحمام بود . حاكم براي اينكه ملا رو دست بندازه و شوخي كرده باشه از ملا پرسيد كه من چند مي ارزم و قيمت من چند است .
ملا كمي حاكم را برانداز كرد و گفت 10 سكه ، و حاكم با عصبانيت گفت كه اين فقط قيمت لنگ من است ،
ملا با خونسردي گفت : من هم همان لنگ را حساب كردم وگرنه تو كه ارزشي نداري !!!!
حكايت هاي ملانصرالدين:كتاب ملا
ملا را به مجلس جشني دعوت كرده بودند ولي وقتي داخل خانه شد و به در اطاقي كه مهمانان در آنجا بودند نگريست متوجه شد تعداد بسيار زيادي كفش در كنار دراتاق چيده شده است. ملا هم اول خواست كفشهاي خود را خارج كرده سپس وارد اطاق بشود اما با خودش انديشيد اگر كفش هاي خود را كنار كفشهاي ساير مهمانان بگذارد چون تعداد آنها خيلي زياد است ممكن است كفشهايش گم بشود،پس آنها را از پاي خود خارج ساخته و در دستمالي پيچيد و در جيب خود گذاشته
وارد اطاق شد. در ميان جشن مردي در كنارش نشسته بود و متوجه برآمدگي جيب وي شده و گفت: مثل اينكه كتاب ذيقيمتي را در جيب خود نهاده اي؟ ملا سرش را جنباند و گفت: همينطور است. مرد مزبور پرسيد: در باره چه موضوعي است. ملا فكري كرد و اظهار داشت: در باره فلسفه. مرد مذبور پرسيد: حتما آنرا از كتابفروش سر كوچه خريده اي؟ ملا بلافاصله جواب داد: خير آنرا از كفش دوزسر كوچه خريده ام
حكايت هاي ملانصرالدين:ملا و خرش
روزی ملانصر الدین خرش را گم کرد......بعد کمی فکر کرد و سر بر زمین فرود آورد و سجده کرد...همه گفتند چرا عبادت میکنی؟؟؟
گفت: دارم خدا را شکر میکنم چون اگر سوار خرم بودم الان گم شده بودم!!!
اشتراک در:
پستها (Atom)








