آی آر نی نی
‏نمایش پست‌ها با برچسب 16. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب 16. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

حكايت ها ،داستانها و و لطيفه هاي ملانصرالدين







































































۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه

حكايت هاي ملانصرالدين:سركه ي هفت ساله ملا


شخصي نزد ملا آمد و پرسيد : مي گويند شما سركه هفت ساله داريد آيا راست است؟ملا جواب داد بله ، آن شخص گفت: خواهش مي كنم يك كاسه به من بدهيد.ملا گفت: عجب ، اگر مي خواستم آن را به هر كس بدهم كه يك ماه هم نمي ماند و هفت ساله نمي شد.!



داستان هاي ملا نصرالدين:كلاغ و صابون ملا


روزي زن ملا رخت مي شست كه ناگهان كلاغي صابون را برداشت و بالاي درختي برد. ملا را صدا زد و گفت:بيا كلاغ صابون را برد. ملا با بي اعتنايي گفت: مي بيني كه لباس بچه كلاغ از ما سياه تر است، پس احتياج او به صابون بيشتر است.

طنز ملانصرالدين:داستان قیمت حاکم و ملا


روزی ملا به حمام رفته بود اتفاقا حاکم شهر هم برای استحمام آمد حاکم برای اینکه با ملا شوخی کرده باشد رو به او کرد و گفت : ملا قیمت من چقدر است؟
ملا گفت : بیست تومان.
حاکم ناراحت شد و گفت : مردک نادان اینکه تنها قیمت لنگی حمام من است.
ملا هم گفت: منظورم همین بود و الا خودت ارزش نداری!


طنز ملانصرالدين:ملا و الاغش


گويند ملانصرالدین ماچه الاغی داشت، بعد هوس کرد با آن جوجه کشی!! منظور کره کشی کند. بعد با کدخدا ده بالایی که او نیز نره الاغی داشت، توافق کرد در مقابل مبلغی پول، نره الاغ با ماچه الاغ جفت شوند. بعد در لحظه معارفه، نره الاغ هول و دستپاچه شد و چپکی زد. بعد هوس و شهوت الاغين فرو نشست، اما برای ملا بهره ای نياورد. بعد ملا مغبون شد و اعتراض کرد، بعد کدخدا زير بار نرفت و گفت از نظر او کار تمام شده است. بعد ملا افسار الاغش را گرفت و به آبادی برگشت.... بعد اهالی آبادی که مرتب می پرسيدند، کجا رفته؟ مجبور شد جواب بدهد: «يک جماع الاغم بدهکار بود و مبلغی پول هم خودم، رفتم دينم را ادا کردم و اکنون فارغ.»


حكايت هاي ملانصرالدين:داستان دوست ملا


روزی ملا با دوستش خورش بادمجان می خورد ملا از او پرسید خورش بادمجان چه جور غذایی است؟
دوست ملا گفت : غذای خیلی خوبی است و راجع به منافع ان سخن گفت.
بعد از اینکه غذایشان را خوردند و سیر شدند بادمجان دلشان را زد به همین جهت ملا شروع کرد به بدگویی از بادمجان و از دوستش پرسید: خورش بادمجان چگونه غذایی است!؟
دوست ملا گفت: من دوست توام نه دوست بادمجان به همین جهت هر آنچه را که تو دوست داری برایت می گویم!