آی آر نی نی
‏نمایش پست‌ها با برچسب 25. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب 25. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

حكايت ها ،داستانها و و لطيفه هاي ملانصرالدين







































































۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه

لطيفه هاي ملا نصر الدين:سيلي خوردن ملا


يكروز ملا از كوچه اي ميگذشت كه مردي جلو آمده و سيلي سختي بر گوش وي نواخت. ملا توقف كرد و با چهره حيرت زده به آن مرد نگريست. مرد مزبور پس از آن كه خوب به چهره ملا نگريست دانست كه اشتباه كرده و او را به جاي شخص ديگري سيلي زده، اين بود كه شروع به عذز خواهي كرد. اما ملا سيلي خورده بود قانع نشد. و يخه مرد عابر را گرفته و او را نزد قاضي برد و تمام ماجرا را به قاضي بازگو كرد. قاضي پس از كمي فكر رو به طرف ملا كرده و گفت كه او هم يك سيلي بر گوش آن مرد بزند. ولي ملا به اين كار راضي نشد و قاضي به مرد مزبور گفت يك سكه طلا به جاي سيلي اي كه به ملا زده به وي بدهد. مرد به ناچار تسليم شده گفت پول ندارد، به خانه ميرود و يك سكه طلا براي ملا مياورد. مدتي از رفتن مرد مزبور گذشت و اثري از او پيدا نشد. ملا كه ديگر از انتظار كشيدن خسته شده بود برخاست و به طرف قاضي رفته و سيلي سختي بر گوش وي نواخت و سپس گفت: جناب قاضي چون من خيلي كار دارم بايد هر چه زودتر بروم و خواهش ميكنم وقتي آن شخص پول را آورد شما بجاي اين سيلي اي كه زدم آن را بگيريد

لطيفه هاي ملا نصر الدين:عينك زدن ملا


شبي ملا هراسان از خواب بيدار شده و فرياد زد و زن خود را صدا نمود و گفت: زود برو عينك مرا بياور. زن وحشت زده از جايش برخاست و گفت: -عينك براي چه ميخواهي؟ ملا گفت: وقتي خوابيده بودم، به شهر دور دستي سفر كردم ولي بعضي از نقاط شهر تاريك بود، نميتوانستم خوب آنجا ها را مشاهده كنم اين است كه ميخواهم عينك بزنم تا بهتر بتوانم نقاط ديدني آن شهر را مشاهده كنم

داستان هاي ملا نصرالدين:ملا و آش سرد شده


از ملا پرسيدند در زبان عربي به آش سرد شده چي ميگويند؟ ملا چون نميدانست پس از لحظه اي گفت: عرب ها هيچ وقت نميگذارند آش سرد شود

لطيفه هاي ملا نصر الدين:داستان خویشاوند الاغ و ملا


روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد,
شخصی که از آنجا عبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟
ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ادب نمی کردم؟!

داستان هاي ملا نصرالدين:كتاب ملا


ملا را به مجلس جشني دعوت كرده بودند ولي وقتي داخل خانه شد و به در اطاقي كه مهمانان در آنجا بودند نگريست متوجه شد تعداد بسيار زيادي كفش در كنار در اتاق چيده شده است. ملا هم اول خواست كفشهاي خود را خارج كرده سپس وارد اطاق بشود اما با خودش انديشيد اگر كفش هاي خود را كنار كفشهاي ساير مهمانان بگذارد چون تعداد آنها خيلي زياد است ممكن است كفشهايش گم بشود، پس آنها را از پاي خود خارج ساخته و در دستمالي پيچيد و در جيب خود گذاشته وارد اطاق شد. در ميان جشن مردي در كنارش نشسته بود و متوجه برآمدگي جيب وي شده و گفت: مثل اينكه كتاب ذيقيمتي را در جيب خود نهاده اي؟ ملا سرش را جنباند و گفت: همينطور است. مرد مزبور پرسيد: در باره چه موضوعي است. ملا فكري كرد و اظهار داشت: در باره فلسفه. مرد مذبور پرسيد: حتما آنرا از كتابفروش سر كوچه خريده اي؟ ملا بلافاصله جواب داد: خير آنرا از كفش دوز سر كوچه خريده ام