آی آر نی نی
‏نمایش پست‌ها با برچسب 23. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب 23. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

حكايت ها ،داستانها و و لطيفه هاي ملانصرالدين







































































۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه

داستان هاي ملا نصرالدين:ملا و لباس


روزی ملا به مجلس میهمانی رفته بود اما لباسش مناسب نبود به همین جهت هیچکس به او احترام نگذاشت و به او تعارف نکرد!
ملا خانه رفت و لباسهای نو را پوشید و به میهمانی برگشت اینبار همه او را احترام گذاشتند و با عزت و احترام او را بالای مجلس نشاندند!
ملا هنگام صرف غذا در حالیکه به لباسهای نو خود تعارف می کرد گفت: بفرمایید این غذاها مال شماست اگر شما نبودید اینها مرا داخل آدم حساب نمی کردند.


لطيفه هاي ملا نصر الدين:ملا و بچه اش


روی ملا خواست بچه اش را ساکت کند به همین جهت او را بغل کرد و برایش لالایی گفت و ادا در می آورد, که ناگهان بچه روی او ادرار کرد!
ملا هم ناراحت شد و بچه را خیس کرد.
زنش گفت: ملا این چه کاری بود که کردی؟
ملا گفت: باید برود و خدا را شکر کند اگر بچه من نبود و غریبه بود او را داخل حوض می انداختم!



داستان هاي ملا نصرالدين:داستان درخت چارمغز و ملا


روزی ملا زیر درخت چارمغز خوابیده بود که ناگهان چارمغزی به شدت به سرش اصابت کرد و سرش باد کرد. بعد از آن شروع کرد به شکر کردن مردی از انجا می گذشت وقتی ماجرا را شنید گفت:اینکه دیگر شکر کردن ندارد. ملا گفت: احمق جان نمی دانی اگر به جای درخت چارمغز زیر درخت خربزه خوابیده بودم نمیدانم عاقبتم چه بود؟!

لطيفه هاي ملا نصر الدين:ملا و پشك


ملا پشكي داشت بسيار زيبا و خوش نقش و نگار, روزي متوجه شد كه بدن پشك بسيار چرك و كثيف شده است. تصميم گرفت آنرا بشويد. او پشك را برداشته و به كنار جوي آب رفت و مشغول شستن بدن پشك شد. مردي از انجا ميگذشت وقتي آن صحنه را ديد گفت: ملا براي چه پشك را ميشويي؟ ملا گفت: كثيف است ميخواهم پاك بشود.
رهگذر گفت: ولي ممكن است پشك ناراحت بشود و بميرد. او اين را گفت و ازاينجا رفت. اما وقتي برگشت متوجه شد كه پشك مرده و در كنار جوي آب افتاده و ملا هم نشسته به آن مينگرد. مرد مزبور گفت: نگفتم اگر پشك را بشويي
خواهد مرد. ملا گفت: ولي او از شستن نمرد. مرد پرسيد: پس چطور شد كه جان سپرد؟ ملا گفت: من او را شستم و براي اينكه آب بدنش از بين برود تابش دادم آنوقت بود كه مرد

لطيفه هاي ملا نصر الدين:ملا و دود كباب


مرد فقيري از كنار دكان كباب فروشي ميگذشت. مرد كباب فروش گوشت ها را در سيخها كرده و به روي آتش نهاده باد ميزند و بوي خوش گوشت سرخ شده در فضا پراكنده شده بود. بيچاره مرد فقير چون گرسنه بود و پولي هم نداشت تا از كباب بخورد تكه نان خشكي را كه در توبره داشت خارج كرده و بر روي دود كباب گرفته به دهان گذاشت. او به همين ترتيب چند تكه نان خشك خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ولي مرد كباب فروش به سرعت از دكان خارج شده دست وي را گرفت و گفت: كجا ميروي پول دود كباب را كه خورده اي بده. از قضا ملا از آنجا
ميگذشت جريان را ديد و متوجه شد كه مرد فقير التماس و زاري ميكند و تقاضا مينمايد او را رها كنند. ولي مرد كباب فروش ميخواست پول دودي را كه وي خورده است بگيرد. ملا دلش براي مرد فقير سوخت و جلو رفته به كباب فروش
گفت: اين مرد را آزاد كن تا برود من پول دود كبابي را كه او خورده است ميدهم. كباب فروش قبول كرد و مرد فقير را رها كرد. ملا پس از رقتن فقير چند سكه از جيبش خارج كرده و در حال كه آنها را يكي پس از ديگري به روي
زمين ميانداخت به مرد كباب فروش گفت: بيا اين هم صداي پول دودي كه آن مرد خورده، بشمار و تحويل بگير. مرد كباب فروش با حيرت به ملا نگريست و گفت: اين چه طرز پول دادن است مرد خدا؟ ملا همان طور كه پول ها را بر زمين ميانداخت تا صدايي از آنها بلند شود گفت: خوب جان من كسي كه دود كباب و بوي آنرا بفروشد و بخواهد براي آن پول بگيرد بايد به جاي پول صداي آنرا تحويل بگيرد